اس ام اس و داستان عاشقانه
اس ام اس و داستان عاشقانه

اینم دوتا موش عاشق

اینم دوتا گربه

اینم دوتا مارمولک

 




تاریخ: جمعه 29 بهمن 1389(3بازدید ),
ارسال توسط سجاد و حسین

 

عاشقان را خودشلي تقدير نيست          با چنين تقدير بد تدبير نيست

از غمش با دود و دم همدم شدم           باده نوش غصه او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم          ذره ذره آب گشتم ، كم شدم

آخر آتش زد دل ديوانه را                    سوخت بي پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتي خوش گذر         بعد از اين حتي تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بيرون كن ز سر             ديشب از كف رفت ، فردا را نگر

آخر اين يك بار از من بشنو پند              بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقي را دير فهميدي چه سود            عشق ديرين گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آيد به رود                   ماهي بيچاره اما مرده بود

 

 




تاریخ: چهار شنبه 27 بهمن 1389(2بازدید ),
ارسال توسط سجاد و حسین

دخترک طبق معمول هر روز جلوي کفش فروشي ايستاد و به کفش هاي قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته هاي چسب زخمي که در دست داشت خيره شد و ياد حرف پدرش افتاد :"اگر تا پايان ماه هر روز بتوني تمام چسب زخم هايت را بفروشي آخر ماه کفش هاي قرمز رو برات مي خرم"

دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:يعني من بايد دعا کنم که هر روز دست و پا يا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هايش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمي خوام.




تاریخ: چهار شنبه 27 بهمن 1389(2بازدید ),
ارسال توسط سجاد و حسین

اسم:آواره

شهرت:سرگردان

شغل:عاشق

آرزو:رسيدن به عشق

اميد:وصال

تاريخ تولد:بادخزان

وفات:برگ ريزان

محل تولد:در بغل يار!




تاریخ: چهار شنبه 27 بهمن 1389(1بازدید ),
ارسال توسط سجاد و حسین

 

چرا مادرمان را دوست داريم؟
 
چون ما را با درد بدنيامی‌آوَرَد و
بلافاصله با لبخند می‌پذيرند
چون شيرشيشه را قبل از اينكه توی حلق
ما بريزند ، پشت دستشان می‌ريزند
چون وقتی توی اتاق پی پی ميکنيم
زياد با ما بداخلاقی نميکنند
و وقتی بعدها توی تشکمان جی جی
ميکنيم آبروی ما را نمی‌برند.
چون وقتی تب ميکنيم، آن‌ها هم عرق می ‌ريزند.
چون وقتی توی ميهمانی خجالت ميکشيم و توی گوششان
میگوييم سيب می خوام، با صدای بلند ميگويند منير
خانوم بی زحمت يه سيب به اين بچّه بدهيد و ما را عصبانی ميکند.
و وقتی پدرمان ما را به خاطر لگد زدن به
مادر کتک میزند، با پدر دعوا ميکنند.
چون وقتی درِ قابلمه غذا را برمی دارند، يک
بخاری بلند می شود که آدم دلش می خواهد
غذا را با قابلمه اش بخورد.
چون وقتی تازه ساعت يازده شب يادمان می افتد
كه فلان كار را كه بايد فردا در مدرسه تحويل
دهيم يادمان رفته، بعد از يك تشر خودش هم پابه پايمان زحمت ميكشد
كه همان نصف شبی تمامش كنيم.
چون وسط سريال‌های مِلودِرام گريه ميکنند
چون بعد از گرفتن هديهِ روز مادر، تمام فکر
و ذکرش اين است که مبادا فروشندگان
بی انصاف سر طفل معصومش را
کلاه گذاشته باشند
چون شبهای امتحان و کنکور پابه ‌پای ما کم
می ‌خوابد اما کسی نيست که برايش قهوه
بياورد و ميوه پوست بکند
به خاطر اينکه موقع سربازی رفتن ما،
گريه ميکند و نذر ميکند و پوتين‌هايمان
را در هر مرخصی واکس ميزند.
چون وقتي شب عروسی  ازش خداحافظی
ميكنی با چشمانی پر از اشك سفارشمان را ميكند
چون وقتی که موقع مريضيش يک ليوان آب
به دستش می دهيم يک طوری تشکر ميکند
که واقعا باور ميکنيم شاخ قول را شکسته ‌ايم
چون موقع مطالعه عينک میزند و پنج دقيقه
بعد در حاليكه عينكش به چشمش است
ميپرسد:اين عينك منو نديدين؟
چون هيچوقت يادشان نمی‌رود که از کدام غذا
بدمان می ‌آيد و عاشق كدام غذاييم ، حتی وقتی
که روی تخت بيمارستانند و قرار است ناهار
را با هم بخوريم.
چون همانجا هم تمام فکر و ذکرشان اين است
كه وای بَچّم خسته شد بسكه مريض داری كرد
و چون هروقت باهاش بد حرف ميزنيم و دلش
رو برای هزارمين بار ميشكنيم، چند روز بعد
همه رو از دلش ميريزه بيرون وخودش رو
گول ميزنه كه :‌بخشش از بزرگانه.
چون مادرند




تاریخ: یک شنبه 24 بهمن 1389(2بازدید )برچسب:شهرضا ، داستان کوتاه ، مادر ، ,
ارسال توسط سجاد و حسین
آخرین مطالب

صفحه قبل 1 صفحه بعد

آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
امکانات جانبی

ورود اعضا:

نام:
وب:
پیام:
2+2

نظرتون درباره ی این وبلاگ چیه؟

خبرنامه وبلاگ:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید




آمار وبلاگ:
 

بازدید امروز : 3
بازدید دیروز : 10
بازدید هفته : 17
بازدید ماه : 51
بازدید کل : 1493
تعداد مطالب : 5
تعداد نظرات : 3
تعداد آنلاین : 6